الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

451

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

3 - از على بن اسباط ، گويد : آن حضرت ( امام جواد " ع " ) بيرون آمد و من از سر تا پايش را نگاه كردم تا اندام او را براى هم مذهبان مصرى خودمان وصف كنم ، در اين ميان بودم كه نشست و فرمود : اى على ، به راستى ، خدا در امامت همان حجتى را اقامه كرده است كه در نبوت اقامه كرده و فرموده است ( 13 سوره مريم ) : « و حكم نبوت را در كودكى به دو عطا كرديم » و فرموده : ( 15 سوره احقاف ) : « و چون به نيرومندى رسيد و چهل ساله شد » روا باشد كه حكم را به كودكى عطا كند و روا باشد كه به او داده شود در سن چهل سالگى . ( 2 ) 4 - از محمد بن الريان ، گويد : مأمون در بارهء ابى جعفر ( امام جواد ) هر نيرنگى زد كه خرده‌اى از او بگيرد ، براى او ممكن نشد و چون درمانده شد و خواست دخترش را به او تزويج كند و عروس او سازد ، به من 200 كنيزك از زيباترين كنيزان داد كه به دست هر كدام جامى از جواهر بود ، براى اينكه از امام جواد پيشوا كنند وقتى كه در محل عبادت مىآيد ( در سر تخت دامادى مىآيد ( خ ل ) از مجلسى كه آن را از مناقب نقل كرده و صحيح دانسته ) ولى امام جواد به آنها اعتنائى نكرد ، مردى بود به نام ( مخارق ) آواز مىخواند و تار مىزد و ضرب مىگرفت و ريش درازى داشت ، مأمون او را خواست ، گفت : يا امير المؤمنين ، اگر امام جواد در چيزى از امور دنيا وارد باشد ، من براى كفايت ، كار تو را مىكنم و او را به دنيا دارى مىكشانم ، برابر امام جواد نشست و يك فرياد عجيبى از خودش در آورد كه همهء اهل خانه ، گرد او فراهم شدند و با تار خود مىزد و مىخواند .